در حياط کوچک پاييز...در زندان

۱۳۸٥/٤/۳۱

 

سلام علیکم

خوبین؟...خوشین؟...ما هم ای بدک نیستیم!...یعنی فعلنه نفسه میاد و میره!...یه مدت نبودیم اومدیم دیدیم کامنت دونی ما رو پر کردن!...خوب دیگه...به هر حال از قدیم گفتن آقا شیره که بره سفر قورباغه هفت تیر کش میشه!!!...(البته دور از جون شما!)....عرض به حضورتون که پس از رایزنی های فراوان با جناب سیب تصمیم گرفتیم حرفای از نوع صورتی رو بریم جای دیگه بزنیم...راستش از این قرتی بازی پرشین بلاگ هم دیگه به تنگ اومدیم...مثل این دخترهای چهارده پونزده ساله مدام قر و فرش عوض میشه اما دریغ از سنار کمالات!!!...اینه که یه مدتیه اینجا رو بی خیال شدیم تا ببینیم بعدا چطور میشه...رسما اعلام نمیکنم که در این حیاط رو تخته کردم ولی یحتمل کمتر توش بنویسیم...

فعلا...چاو!

امير
 
۱۳۸٥/٤/٦

 

That’s you all!

 

 

 

رو ميکنم به هرجا، در هرکجا تو هستي

از ابتدا تو بودي، تا انتها تو هستي

در کوره راه نسيان، آن سوي بي کسي ها

هر لحظه روبروي چشمان ما تو هستي

کَشتي شکسته ام من، اما در اين هياهو

هم باد سهمگين و هم ناخدا تو هستي

در آسمان چشمت ناهيد لانه کرده!

خورشيد و ماه و بهرام، رب السماء تو هستي

در پاي هر رکوعم، بر خاک هر سجودم

هم دلگشا تو هستي، هم دلربا تو هستي

امروز اگرچه دنيا نخجير کافران است

فردا غريو فتح اين ماجرا تو هستي

او، من، شما و ايشان، مشتق سيب سرخ است!

 سر منشا تمامِ او، من، شما، تو هستي

بر صورتي روحت سجاده پهن کردم

هم انس و روح و جبريل، هم آن خدا تو هستي!!!

من روح مرده بودم، آن دم که زنده بودم

کُشتي مرا به زخمي، درد و دوا تو هستي

شعر و غزل نوايي جز تو نميشناسد

پايان سبز شعر اين بينوا تو هستي!!!

 

- در يک جدال دو نفره مهم نيست حق به جانب چه کسی است، هر دو طرف ترور شخصيتی ميشوند! (پائولو کوئليو، عارفانه ها) 

 

- علی! خيلی دوستت دارم...خيلي...بلند شو مرتيکه ديگه آبغوره نگير!!!

 

- حسين! خانوم روزبهانی سلام رسوند و يه پنج دقيقه راجع به عطر شاه عبدالعظيمی که سر يکی از کلاساش زده بودی حرف زديم و جات خالی کلی بهت خنديديم!!! 

 

 

 

امير
 
۱۳۸٥/٤/۱

 

به طعم عسل...به رنگ صورتي!

 

 

 

اين دخترک صورتي رنگ

شنبه ها کلاس نقاشي ميرود!

او قول داده است

که درسهايش را خوب ياد بگيرد

آخر ميخواهد

در کلاس بالاتر جاي وانگوگ را بگيرد...

 

ديروز يک آفتابگردان کشيد

اما گفتند تقلب کرده...

گفتم سيب ميکشيدي!

گفت: "خودستايي مر مرا در کار نيست!"

اي عجب از اين دخترک صورتي رنگ!!!

او بوي سيب ميدهد!!!

 

مينيمال...

 

ژنرال : پدرت کيست پسرک؟

پسر : آقا! او در آسمان است!

ژنرال : يعني مرده؟!!

پسر : نه! او شبها از سقف پايين ميايد و با ما شام ميخورد...مادرم گفت هيچ پدري نميميرد!

 

پسرک نيش اشکي که از گوش چشم ژنرال بيرون زد را نديد!

 

 

- يک ترانه اسپانيولي!

 

من مرد صادقي هستم

که بهترين ها را ميخواهم

دختري را دوست دارم

نه براي پول...که براي عشق!

سوار بر اسب تيزپاي خود رفتم

تا ستيغ کوه!

ماه و ستارگان گفتند به کجا ميروي...

و گفتم

من مرد عاشقي هستم

به رنگ قلبي تپنده...

من گيتار مينوازم

و ميخوانم

و مينوشم بهترين شراب را!

تکيلاي سفيد با کمي نمک!!!

زيرا من مرد عاشقي هستم

به رنگ قلبي تپنده!

 

آهنگ ترانه بالا را حتما شنيديد...باز هم بشنويد!!!

 

 يک تصوير استثنايی ...اين شکار لحظه رو بايد تو تاريخ ثبت کنن!!! (چشمک!) 

امير
 
۱۳۸٥/۳/٢۸

 

پژمان شاه!

 

 

 

ـ‌ـ هِي تو...؟!

من... من شاهنشاه زنداني ِ قصر سکوتم!
که آسمان پشت پنجره ام را
باد برده است...
و هنوز نمي دانم کدام فرشته بال شکسته
شاخه هاي درخت سيبم را با گريه بافت...
من خداي سايه هاي تکرار کاهي رنگم...
من نقش برهنه ء ماه ام بر سطح برکه،
آنجا که نور با زمين هم آغوش مي شود...
من صداي شکوفه ام وقتي که مي زايد ...

ــ و بعد...؟!

روزي سايه ام که به خواب رفت
خودم را مي دزدم!
و پشت پلکهاي مرطوب آن دخترک صورتي رنگ،
پنهان مي کنم
تا شب که چشم هايش مي بارد
بروم و با اشک هايش
صورت خدا را بشويم...

 

- و من...؟!

صورتي!... عسل!...سيب!

سيب!

سيب!

سيب!

سيب!

سيب!

سيب!

سيب!

سيب!

سيب!

 

خدايا!

سيبم را کسي ندزدد!!!

 

- يه چيزي رو ميدونيد؟ من فکر ميکنم هر آدمي شبيه يه ميوه اي هست!...مثلا علي مثل توت فرنگي ميمونه...يا مجي مثل موزه يا خيار (يه چيزي تو اين مايه ها!)...پويان گوجه سبز بود...فتحي هلوه و پپر مثل آلبالوِه... پدرام هم زغال اخته بود... حاجي هم بادمجونه!...خودم هم انارم!...سيب هم که سيبه ديگه خوب!!!...

 

 

امير
 
۱۳۸٥/۳/٢۳

 

سيبانه!

 

 

 

لحظاتم شده از عطر تو پر،

روزهايم بي تو بي معني است!

چشمهايم طلب نور ز دستان تو دارد و نَفَس،

مي رود ، مي آيد

به اميد فردا، مزه سيب!

 

کاش ميدانستي

قلبم

کودک است...

بي امان پا به زمين ميکوبد

و سرودش اين است:

" من تو را ميخواهم...من تو را ميخواهم!!!"  

 

 

-  ديروز خبري را از تلويزيون شنيدم که بعدش حال عجيب و غريبي داشتم...زني در ايتاليا که در اثر مرگ مغزي در بيمارستان به حيات نباتي خود ادامه ميداد يه نوزاد سالم به دنيا آورد و لحظاتي بعد از تولد فرزندش درگذشت...جلوي اشکم رو نتونستم بگيرم...

 

- قراره به سلامتي Random Bullshit Generator بخش ما رو بفرستند يه قسمت ديگه و من از فرط خوشحالي در حال انفجارم!...ديگه از شر خاطرات سال 64 اش که تمومي هم نداره خلاص ميشيم!!!

 

- حاجي اميدوارم کرد...واقعا ديگه ادامه تحصيل اولويت اول زندگيم نيست...

 

- خاک تو سر اين ژاپن کنند که اگه اون دو تا گل آخر رو نميخورد الان صدر جدول شرط بندي هاي جام جهاني شرکت بودم!...

 

- يه توصيه پدرانه به دادکان :

 محمد کوچولوي عزيزم!

ميرزاپور رو دار بزن، برانکو را اخراج کن و علي دايي رو گردن بزن و جسدش رو ببر تبت دفن کن که ديگه برنگرده ايران تا با طيب خاطر جام جهاني را در آغوش بگيري!...خوب بابايي؟...

 

- وقتي بشيني با مجي تکيلا بزني و فوتبال ببيني آخرش اين ميشه که بعد از باخت ايران هرت و هرت ميخندي!...آقا بلند شده واسه خودش بابا کرم ميرقصه!...تازه يه آهنگ هم با هم ضبط کرديم!...مجي ني زد و من هم مرغ سحر خوندم...خدا شده!!!...مجي يه ني داره يه متر طولشه و وقتي ني ميزنه چشماش مثل دو تا تيله ميزنه بيرون و ميشه مثل هاچ زنبور عسل!!!

 

 

- اصولا وقتي تحريم ها بشکنند اوضاع خوب ميشه...خدا همه مردم ايران را از تحريم نجات دهاد!

- ايران پرتغال چند چند؟!!...ميگم يک يک مساوی ميشن!...

 

امير
 
۱۳۸٥/۳/٢٠

 

کمبود انرژي!

 

 

 

نپرس!
از دل واپسي هاي
کشنده ام چيزي نمي گويم
از انتظار و كسالت نيز
...
از تو اما
،
 تبلور رؤياهاي مني
به سان انساني
 تعبير خوابهاي آشفته ي رسولاني
و پرهاي كبوتران آينده در آستين تو است
 بي تو اما
 هواي پر گرفتن
توهمي است
 و
زندگي
 از انتظار و كسالت و دلتنگي
 فراتر نمي رود
...

 

 

- تا اطلاع ثانوي ممنوع المصاحبه شدم واسه همين دل و دماغ ندارم!

 

- کامپيوترم هم کرمو شده! واسه همين اعصاب داغونه!

 

- مجي هم خوبه سلام ميرسونه!!!...اين روزا بطور ناخودآگاه مثل جن همه جا هست!

 

- اينم خوب چيزيه ببينيد!

 

- بسه ديگه اين همه با اين حال نزارم حرف زدم ديگه!...فعلا از بی کفنی زنده ايم!

 

 

امير
 
۱۳۸٥/۳/۱٥

 

اصفهانيه!

 

 

 

مسافرين بهشت سوار ميشوند،

صدايي فرياد ميزند :

جا نماني پسر!

من ولي،

طعم سيب را ترجيح ميدهم!

 

 

 

- اين چند روزه که ما نبوديم رفته بوديم ولايت علي اينا!...من و مج مج دو تايي مثل سندباد و علي بابا دست هم رو گرفتيم و زديم به جاده!...واسه همين يه چند روزي سايه مون از سرتون کم شد!

 

- ببين علي چي، اصفهان خيلي قشنگه، خيلي خداااااس، با تک تک جاهاش خيلي حال کردم اما خيلي بد رانندگي ميکنين...يعني آدم وقتي سوار ماشين اين اصفهاني ها ميشه انگار داره سينما 2000 ميبينه!...الکي نيست 22 دفعه رفتي شهرک آزمايش واسه تصديق!...در مورد علي يه ضرب المثل معروف هست که ميگه وقتي رفت گواهينامه بگيره افسره گروهبان دو بود....وقتي گواهينامه شو بعد از 22 بار امتحان گرفت افسره با درجه ارتشبدي بازنشسته شده بود!

 

- به مجي ماءالشعير معمولي دادم به جاي ماءالشعير غير معمولي خورد و مست شد!...تازه چرت و پرت هم ميگفت!...همه چيزش تلقينيه!...شبها هم مثل تراکتور صدا ازش در مياد!...نصف شب بلند ميشه اس ام اس ميزنه به يکي و دوباره ميخوابه...روزي 15 دفعه هم ميره دست به آب....شرق و غرب رو هم ديگه نميتونه پيدا کنه...پير شده ديگه...!!!

 

- شبهاي پل خواجو با اون آوازه خونهاي سنتيش بي نظير بود!....زاينده رود زندگي مردم اصفهانه....يکيشون يجوري در موردش حرف ميزد که انگار ناموسشه!...از نکات بارز اين شهر رانندگان محترم تاکسيشن که تا ميبينن با يه لهجه ديگه داري حرف ميزني 5 برابر قيمت ميکنن تو پاچه ات!...من با هزار زور و زحمت و اعتماد به نفس يه بار با طرف اصفهاني صحبت کردم خدا، اما اين پسره از فرط آي کيو برگشته به يارو ميگه ما رو ببر يه جا گز بگيريم بعد هم برمون گردون هتل!...

 

- زيباترين آهنگی که تا حالا شنيدم...البته به حال و هوای الانم نميخوره چون حالم خوبه....شما هم گوش بدين ولی آبغوره نگيرين ها!...خدا بيامرزدش...صدای فوق العاده لطيفی داره....

 

 

 

امير
 
۱۳۸٥/۳/٥

 

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بي دردي علاجش آتش است!

 

 

 

اصلا فکر نکن،

که اگر نباشي بهتر است!

ما نيز اهل دغدغه ايم جانا!

 

راستي براي چشمانت رقيب پيدا شده،

صبحها خوشگل ميکند و بيرون ميايد

و شبها مثل آواره ها پشت کوه ميرود!!!

نترس،

روزي خدا هم به اشتباهش پي خواهد برد

که چرا خورشيد را بيهوده آفريد!!!

 

 

مينيمال رليجستيک رمانتيک!

 

چشمش که به سيب افتاد گريه اش گرفت!...به آسمان نگاه کرد و آه کشيد...بوسه گرم زن او را به خود آورد...اينبار خنديد...آدم ديگر به بهشت فکر نميکرد!!!

 

 

- ما هميشه ميتوانيم از شکست چيزي بياموزيم اما در فرار فقط به پيروزي رقيب اقرار ميکنيم!...

 

- در مذهب من باده حلال است وليکن،...

 

- هيچوقت فکر نميکردم جلوي حاجي (استاد راهنماي قبلي) بشينم اس ام اس بازي کنم و اونم توپ و رله با قضيه برخورد کنه و شروع کنه به نصيحت کردن من!...آخرش هم بهم گفت : " مهندس به نظرم برو ازدواج کن!...اين بهترين راهه!" و من هاج و واج با فکي آويزان به وسعت تاريخ فکر ميکردم که اين چجوري به اين نتيجه رسيده؟!!!...بعد هم کلي خنديديم که در طي دوران صدساله تدريسش تا حالا اينجوري نخنديده بود!

 

- از آلبرتا هم گرفتم!...اين يکي به مراتب خوشتيپ تر از اين يکيه!...اما مساله اصلي چيز ديگريست!...دوست ندارم فرصت بودن با آدمايي که دوستشون دارم رو به راحتي با چيزي به اسم ادامه تحصيل عوض کنم...ميشه هم خدا رو داشت هم خرما رو؟!!

 

- بر هر ايراني واجب است روزي نيم کيلو خرما بخورد...چون هم انرژي دارد هم هسته!!!

 

- اين نيک آهنگ خيلي بي ادب شده بی شعوووور...اينو ببينيد!

 

 

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/٢٩

 

جاده يعنی غربت...

 

 

 

 

1

 

حوصله ساز روزهاي بي حوصلگي!

بگذار اين چاي من دم بکشد،

و من چشمان تو را بهانه کنم

که غزل گريه هايم راببارم

باز،

گرم و بي صدا!

 

کژال احساس ميخرامد

تا مرتع سبز شعر

تا نقطه رويش نور

تا حجره ناهيد!

تا زمهرير ترديد

تا برزخ حرکت و سکون!

 

و من تا آخرين نرون هاي اعصابم

فرياد ميزنم :

دواي درد دل،

ودکاست!

بشکانيم پياله را؟!!

مگر نشنيدي،

که رند دردي کش ما فرمود :

" زملک تا ملکوتش حجاب برگيرند

                                                            هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند!"...

 

 

2

 

ديروز،

مردي از تبار نقش و نگار

حرفهاي جالبي ميزد!

از حلول واژه هاي غزل ساز

در هندسه سرد آهن و سنگ!

از نور، خورشيد، سبز، حرکت و ...

و من

در باغ ديگري سيب ميچيدم!

 

 

- هرگز هيچ دلي وقتي در پي روياهاي خود ميرود به رنج نمي افتد چون هر لحظه از جستجويش لحظه ديدار با خدا و ابديت است!

تبصره 1 : به شرطي که عاقلانه برود نه مثل آهو سرشو بندازه پايين و آخر سر به شکر خوردن بيفتد!

تبصره 2 : خدا را در اينجا بايد درست تعريف کرد...

 

- آن چهره مشعشع تابانم آرزوست!...

 

- در جلسه نقد معمارانه خانه هنرمندان فهميدم که اين جماعت واقعا در نوع خود بي نظيرند!...غير از سخنرانان اصلي که انصافا خوش صحبت و خوش کلام بودند بقيه يخورده خاص بودند!...يکيشون نويسنده روزنامه همشهري بود!...آخر جلسه ميکروفون رو گرفت که سوال کنه...اول از همه شروع کرد به تعريف خاطرات دوران کودکيش با سخنران اصلي...مرتب هم قاه قاه ميخنديد و هيچ کس ديگه نميخنديد!...بعد يه چيزي پرسيد...اون بنده خدا داشت جواب ميداد که اين وسطش بلند شد از سالن رفت بيرون!...ملت کف نمودند!...

 

- حساسيت فصلی من نسبت به اين درختان چنار اگه از زور عطسه و سرفه ريه هامو جر نده، به طريقی ديگه منو از پا ميندازه!...ميدونی وقتی داری از وسط خيابون رد ميشی و يهو ۵۰ بار پشت سر هم عطسه کنی يعنی چي؟!!!...يعنی که ديروز نزديک بود يه تريلی گنده (اين هوا!) از رو من رد شه!

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/٢٥

 

مناجات نامه!

 

 

 

هر چهارطرف،

ديوار...

چشمانم،

بسته...

دستانم،

گريان...

چراغها،

لرزان...

 

من اما،

در اين بي نهايت تعليق،

در انتهاي سايه روشن تشويش

و در برزخ سکون و گذر

عطر خوش زن را ميشنوم!

 

اي قشنگترين نقش سيب آلود!

وقت نزول آيه هاي چشمم رسيده است!

به ياد داشته باش

با خاطره دستان توست

کاينچنين بر آوار زمان ايستاده ام!

و مرغک روياي من،

بر ستيغ چشمان تو لانه کرده است

 

اکنون نماز رو به آفتاب ميگذارم...

خانه اي ميسازم

در انتهاي سفيد،

با دري که به شرق گندمزارها باز شود...

و پناه ميبرم به خداي خود

از شر شيطان رانده شده

به بازوان بي مرگ کاج!

به سردابه خونالود شراب

 

به محرابت بپذيرم،

که تاريخ انقضاي روابط رسيده است!...

و تو در آنسوي آينه نشسته اي

و من در ميان خاطرات خاک گرفته

سکوت بغض آلودم را فرياد ميزنم:

"تو چون حقيقت

چه ژرف

چه ديرياب

چه ساده اي!"

يا ارحم الراحمين!!!

- هميشه بهترين راه را برای پيمودن ميبينيم اما در نهايت به راهی ميرويم که به آن عادت کرده ايم! (پائولو کوئيلو، عارفانه ها)

- ديدن جنازه سوراخ سوراخ شده ۱۲ تا آدم بيگناه از تلويزيون که تو جاده بم-کرمان بدست اشرار کشته شده بودن وحشتناکترين صحنه زندگيم بود...مبارک برادران و خواهران نيروی انتظامی باشه!...به هرحال اين دوستان مشغول سانت زدن پاچه شلوار خانوما هستن که اسلام به خطر نيفته ديگه...باقی چيزها هم به درک!

- خدا الهی ۱۲۰ سال ديگه بهت عمر بده!...با صدات زندگی ميکنم

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/٢۳

 

خدايا! خداوندگاري توراست!

 

 

 

در محراب زيباترين خداي جهان

هر روز صبح زود به نماز ميايستم

هم او که چشمانش

دست و پايم را آنچنان به زنجير کشيده است

که قدمي هم از راه راست خارج نشوم!

 

هاي مسلمانان!

دلتان بسوزد!

اهوراي من،

شمشير را نميشناسد

تنش بوي خاک باران خورده ميدهد

صدايش به هزاردستان طعنه ميزند!

و گاهي هم که قرار است مجازاتم کند،

هق هق خودش زودتر به اسمان ميرسد!

از من فرار ميکند

بدجنسي ميکند!

پنهان ميشود!

من هر جا برود ميبينمش

به هيچ کس هم نميدهمش!

شما را همان رب خودتان بس است!

 

من او را در معبدي پر نور يافتم

که نشسته بود و بر  زمينه اي از شراب و عسل

صورت خورشيد را اتود ميزد!!!

حالا،

باز بگوييد فلاني ملحد است!

 

 

سوزخند!

 

ما،

به شوخي به گنجشکان سنگ زديم

و آنها،

جدي جدي مردند!

 

 

 

- آرتور ميلر : دو نفري که يکديگر را دوست دارند براي خودشان بچه ترين شخصيت و براي ديگران بالغترين را جلوه ميدهند!...اين اجتناب ناپذير است!...قدرت در اوج معصوميت...و اين نقطه آغاز استقلال عاطفي است!

 

- تو جامعه ما به آقايون داره ظلم ميشه و من نسبت به اين قضيه به شدت معترضم!!!...يعني که چي؟...جنبه داشته باشين ديگه...ميان يه عالمه تا سکه مهرتون ميکنن بعد زرتي ميرين ميذارين اجرا؟!!...(برگرفته از يک مورد واقعي!...الان خانومه نشسته داره مثل جادوگر شهر زمرد قاچ قاچ ميخنده و طفلک آقاهه مثل يه قناري کوچولوي بي آزار با دلي شکسته و قلبي آزرده قِفته قِفته اشک ميريزه!!!...آخي!...)

 

- شانس ما يه جاي تنگ و تاريک گير افتاده که به ضرب و زور دَگَنَک هم در نمياد ديگه!...حالا وسط اين هاگير واگير که من ميخوام برم دنبال ويزا اين بابا جهانبگلو رو گرفتن و اول که ديدن با گفتمان راه نميده با کوفتمان بردنش اوين!...نَميره يه وقت شرش خفت ما رو بگيره!!!...دو تا کلنگ از آسمون بيفته اوليش ميخوره تو سر ما...دوميش هم واي ميسه اولي بره کنار بعد بخوره تو سر ما!...

 

 

- از ماجراهاي من و اون!

 

اون: سلام!

 

من : عليک سلام گل پسر قند عسل!

 

اون: ببين من تو يه موقعيت پيچيده گير افتادم!

 

من: غمته نبينم قناري!...کسي اذيتت کرده بيايم حالشو اخذ کنيم برات!

 

اون: نه بابا!...راستش من يه پسر خاله دارم کلاس چهارم دبستانه...

 

من: خوب...

 

اون: اومده پيش من رياضي ياد بگيره...تو هم که ميدوني من تو شيش و بِش خودم موندم!

 

من: خوووووووووب......بدبخت بيچاره اون طفل معصوم نميدونه اين امامزاده کور ميکنه ولي شفا نميده...خوووووب ميگفتي...

 

اون: همين ديگه!...حالا بگو مساحت لوزي رو چجوري بدست ميارن؟!!

 

من: قطر کوچيک ضربدر قطر بزرگ تقسيم بر دو!

 

اون: اونکه مال مثلثه بابا!

 

من: آخه اي کيو سان!...مثلث قطر داره؟!!!

 

اون: پس چي داره؟!!

 

من: تو جدا داري فوق ليسانس ميگيري؟!!...

 

اون: ماها به کيفيت اهميت ميديم نه کميت!

 

من: ...

 

اون: خيله خوب بابا!...غلط کردم!...ببين تا شب شايد چندبار بهت زنگ بزنم!

 

و اون ديگه تا شب زنگ نزد چون پسرخاله اش بعد از نيم ساعت با حالي نزار فرار کرده بود!

 

- يه سوال فلسفي : واقعا هنوز هم با اين شرايط بحراني مملکت که دکترين هاي راديکال يک عده آدم تندرو شرايط بغرنجي رو براي آينده سياسي و ثبات ديپلماتيک کشور به وجود آورده و استراتژيهاي کارشناسان در جهت موازنه قدرت در منطقه به اين مساله بيشتر دامن زده، هنوز هم خوشگلا بايد برقصند؟!!!...

 

 

- رفتم "يک تکه نان" کمال تبريزي رو ديدم!...با اينکه ديگه خيلي خودشو لوس کرده بود و يه موجود "کاتوليک تر از پاپ " رو به تصوير کشيده بود اما از اونجايي که پر از ايما و اشاره بود، يه جورايي خوشمان آمد!...يه بار ديگه ميرم ميبينمش...لوکيشنهاي مورد استفاده هم به غايت مفرح ذات بود!...اين تبريزي آخر سر منو از راه بدر ميکنه!... شخصيت موذي اي داره که از اونجايي که يکمي شبيه خودمه باهاش حال ميکنم!...ديدن کيانيان هم با اون گريم سنگين خالي از لطف نبود!...اين پسره هم گير داده بود که اگر کچل کنم شبيه نقش اول فيلم ميشم!...وقتي هم اومديم بيرون داشت واسه من فيلم رو تفسير ميکرد که در نوع خودش بي نظير بود!...

 

- اينم شاهکار ناتاليا کوردونه که قديميه ولي خالي از لطف نيست...

 

- يک نصيحت پدرانه! : با دوستت انگليسي، با دشمنت آلماني، با معشوقه ات فرانسوی و با خدايت فارسی صحبت کن!...اوکي؟!! 

 

 

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/۱٩

 

اميرانه!

 

شادمانه اي که موقع نوشتن گزارشي در مورد Grouting سراييده شد!

باغ من روزي به گُل خواهد نشست
در بهاري زنده از
اصوات و نور
در زمستاني که
مينازد فلک همچون عروس
يا خزاني مملو از فرياد و شور

مي خرامي نرم در آغوش من
دستهايت گرم از افسون شعر
چشم تو ميخواندم تا طعم سيب
تا بلنداي خدا،
اوج غرور!

ميروم از خويش و ميمانم زخويش
هر چه جز نام تو ويران ميشود
مرگ مي پوسد ز شرم روي تو
حزن را حبس ابد در کنج گور!

 

ته درام!

دخترک در آغوش مادرش نشسته بود...مادر موهايش را نوازش ميکرد...جمعيت را از گوشه اي نگاه ميکردند...پسر جلو آمد...قابي از عکس زن و دخترک را به پدرش داد...هق هق مرد بلند شد...مردم از روي خاک سرد گورستان بلندش کردند...دخترک هنوز در آغوش مادرش ميخنديد...

 

- بيچاره رييس ما دلش خوشه کارشناسش نشسته داره گزارش فني مينويسه!...بينيم بااااااااااااا حال نداري!...دلمونو عشقه!...والا!

- اي نمايشگاه کتاب! انشاء الله ويران شوي بروي پي کارت!...ما پريروز يه خبطي کرديم رفتيم و مثل آهوی در برف مانده به غلط کردن افتاديم!...بهمون که گفتن تو ديگه فارغ شدي يالا برو اصل مدرکتو بيار وگرنه بهت کارت نميديم!...کتابا هم که قيمت خون باباشون بود و تو هيچ کارتي جا نميشد!..ببينيد آدم رو به جايي ميرسونيد که دست به عمليات تروريستي بزنه!...وقتي سفارش دادم شرکت بره کتاب دويست هزار تومنيتون رو بخره بعد با چهار هزار تومن رفتم کپيش کردم ميفهمين با چه جانداري طرفين!!!

- يک ديالوگ واقعي :

من : سلام جيگور!

مجي : سلام عسول!

من : نمايشگاه مياي؟!

مجي : نه بابا!...منو چه به کتاب!...تو برو بعد که اومدي بيرون يه قرار ميذاريم ميريم ميچرخيم...ها؟!!...خوبه؟!!

من : تربيت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است!!!...(بقيه اش سانسور شد!!!)

- در راستاي خريد کتب نمايشگاهي يک فروند هملت نوشته مرحوم شکسپير خريديم که چون صفحه اول آن بخوانديم دريافتيم شکر زيادي تناول کرده ايم!...آقا فرض کني مرزبان نامه رو بذاري جلوي يه گلدون شمعدوني بگي بخونش!

- اين آهنگ خوشگل رو هم بشنويد (تو صفحه ای که باز ميشه اون پايين دانلود رو بزنيد)...اگر هم کسي فول آلبوم اين دوريس دي رو داره مارو بي نصيب نذاره...الهي خير از جوونيتون ببينين!!!...و اين هم يادی از جوونيامون وقتی هنوز دلتنگيامونو رو کاغذ نمياورديم و فريادشون ميزديم!!! (رو اين يکی کليک راست کنيد و سيو از بزنيد)

- گوته ميگه : آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.

 

سعي کردم نوشته هام همينطور بشن...تا چقدر موفق بودم رو نميدونم...برين ببينيد نسبت به قبل از اينکه اينجا رو بخونيد چقدر متحول شدين بعد بياين بهم بگين...!

 

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/۱٦

 

خسته از خسته گيا!!! 

 

 

مستقيم!...ته بن بست خيال...

 

ديشب،

چشمان تو

به پاکدامني ذهن خدا،

در باغ خوابهاي بهارانه ام خزيد...

 

بي صدا!

روبرويم نشسته بودي...

سفيد، آبي...

 

فرار ميکردي

ميخنديدي

سرخ،

 

گرفتمت!

اخم کردي،

خنديدم،

خنديدي...

بوييدمت،

نفس کشيدمت،

سيب!

 

بوسيدمت...

صورتت،

گرم...

 

نجوا کردم :

د...د...

 

صدايي بي محل،

مَل مَل رويايم را پاره کرد!

حرفم نا تمام ماند،

آه!...

 

بيدار که شدم

دستانم،

آبي، سفيد، سرخ، سيب، گرم!

 

- ما بريم برای مراسم استنطاق و بازجويی و احتمالا اعدام آماده شيم...کاری باري؟!!! 

 

 

پاشنه آشيل!

 

مادرم،

هنوز مرا ميشناسد...

چشمهايم

برگ هويت من است!

-         " تو عاشق شده اي!"

-         "نه!..."

-         "تو عاشق شده اي!"

-         "نه!..."

-         "تو عاشق شده اي!"

-         " خيلي خوب!...شايد!"

-         "تو عاشق شده اي!"

-         " آره!...نه!...نميدانم!...شايد!"

-         " پسرک!...من تو را بزرگ کرده ام!

صد سالت هم که بشود،

هنوز بچه مني!"

-         "..."

-         "چشمانت، چه زود تو را لو ميدهند!"

-         "ديگر به چشمانت نگاه نميکنم!"

-         "تو غلط ميکني! ...فسقلي!..."

ميبوسمت!

تو هم!...

ميخندم!

ميخندي!

- "هر چه نباشد

تو مادر مني!

يک چيزهاييت به من رفته است!!!"

ميخندي!...ميخندي!...ميخندي!...

فرار ميکنم،

چشمهايم را هم که ببندم،

ديگر از پس زبانم بر نميايي!!!

 

 

- اين آهنگ بيتلز رو خيلي دوست دارم...روزي سه مرتبه گوش کنيد تا از شر اجنه در امان بمانيد!

 

- ديشب گودباي پارتي ( ضيافه الوداع!) يکي از دوستان بود...از همه صحنه ها جالبتر رقص آقاي م.خ تپل بود که ماشاالله با اون هيکل ورزشکاري سه رقميش انصافا خوب ميلرزوند و ميچرخوند و ميگردوند!!!...اونم يکساعت و نيم تموم!...من ديگه سرم گيج رفت بس که اين دور خودش چرخيد...آخر شب هم به زور برديمش بيرون چون همينطور داشت ريز ميومد!!!

 

- ما هميشه در فکر کشتن اژدها هستيم، در حاليکه در نهايت توسط مورچه ها دريده ميشويم!...مگه نه؟!!

 

- يک ديالوگ واقعي :

 

من: سلام آقاي دکتر!

دکتر ح.: در واقع سلامنليکم!...

من : آقاي دکتر شنيدم آخر خرداد قراره بريم بازديد سد گتوند!

دکتر ح.: در واقع بله!

من : با بچه هاي 83 اي ديگه!

دکتر ح.: در واقع بله!...اما اونا مثل شما تريپ سفري نيستند!...يه جوري خودتون قضيه رو بپيچونيد خودمون ميريم حال و حول در واقع!

من : مَع ع ع ع ع ع ع ع ع ع!

دکتر ح.: در واقع کوفت!

 

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/۱٤

 

شعر بدون Title!

 

 

 

نوشتم

فرياد زدم

شعرهايم را برايت باريدم

وانمود ميکني نميبيني!

نميخواني!

شانه هايت را چه بي تفاوت بالا مياندازي!

اخم ميکني

- و نميداني اخم که ميکني زيباتر ميشوي! -

عصباني ميشوي

ولي از ته چشمانت ميخندي!

دعوايم کردي!

گناه داشتم!!!

عيبي ندارد!!!...

من همه اينها را دوست ميدارم!!!

 

“You made me the title of your poems!

That’s Ok…jus’ 4 fun!”

 

fun?!!!

انصاف هم خوب چيزي است مسلمان!...

کدام شاعر در لحظاتش fun پيدا ميشود؟!!

اگر داشت که ديگر شعري نميزاييد...

من با ديزل 1800 سي سي فرق ميکنم رفيق!

موتور اين ماشين تنها به بزرگي يک مشت است

و سوختش اکسيري که در دکان هر عطاري پيدا نميشود!

 

تو نميداني...

شنبه ها اين دل من

" خواب پروانه شدن ميبيند!"

 

بي خودي هم حرص نخور!

نميروم گم شوم!

راه را بلدم!!!

(چشمک!)

 

 

- يک پايش از ديگري کوتاهتر بود...قدش هم به زور تا شانه همسن و سالانش ميرسيد...داشتن يک توپ پلاستيکي نهايت آرزويش بود!...روزي پدرش مرد....چرخ دستي پدر تنها ماترک باقي مانده براي پسرک بود...سه ماه بعد هم مجبورش کردند به مرد صاحبخانه بگويد بابا!...اينها را به خاطر مياورد و قطره قطره عرق از پيشانيش ميچکيد...تيغ را بر سينه زن قرار داد...صدايي گفت : آقاي دکتر! حالتان خوب است؟!!

 

ايده مينيمال بالا رو از يک مورد واقعي گرفتم...درسي شد براي خودم...

 

- زندگي صحنه ستيز تو با خيلي چيزهاست...هر لحظه چنان بجنگ که گويي آخرين ضربه شمشيرت را ميزني!...

 

-  يک تجربه : لحظات بي حوصلگي و دلتنگيتان را با دوست خوبي شريک شويد...آنوقت ميبينيد که اينها هم بهتان مزه ميدهد!...(اينو بايد برم تو "به خانه برميگرديم" بگم!)

 

- من بعضي وقتا مار ميشم و زرتي هم در لونه ام پونه سبز ميشه!!!...يه خانم چادري اومده تلپي نشسته تو شرکت روبروي من!...اولا که ايشون نيس خيلي خوش بو هستن دم باد هم ميشينن!...بعد هم اون روز من داشتم با هدفونم آرش گوش ميکردم برگشته به رفيقش ميگه " صداي موسيقي مستهجن نميذاره کار کنيم!!!"...حالا کارش چيه؟...صبح تا شب ميشينه عکساي لختي پختي هايفا رو دانلود ميکنه ميبره خونه اش ميبينه!...رو هشتاد درصد صفحه هاي اينترنتش هم مينويسه "َAccess Denied! "....ايناش به من ربطي نداره ولي از طريق همين تريبون رسما اعلام ميکنم : مستهجن ريختته بويي! (دلم خنک شد!)

 

- ديروز بهترين روز زندگي من بود!...تونستم اين پسره معمار رو ببرم شهر کتاب بهش بگم يه چيزاي ديگه هم تو زندگي غير از Gucci و  Bossini هست و البته اونم عکس العمل خوبي نشون داد!...اين کتابا رو که ورق ميزد ياد حضرت محمد افتادم وقتي اولين کافر بهش لبيک گفت!...چه حالي کرده بوده!...

 

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/۱٢

 

يه مشت حرف حساب!

 

 

1

 

عاشقانه اي با طعم بهار!...

 

"باغ تصويري است از يک اتفاق سبز

چشمهاي خويش را بگشا"

کوچه سرشار است از نور و صدا و رنگ

لحظه اي از خانه بيرون آ

 

در بهاري اينچنين مستانه و رنگين،

لحظه اي هم کاسه مستي ياران باش

لحظه اي هم بارش فرياد باران باش

عضوي از مهماني سبز بهاران باش...

 

در ميان گريه چشم خدا برخيز

لحظه هايت را به رقص قمريان آميز

دستهايت را به اندام لطيف ياسمين آويز

مست شو،

فرياد زن،

رقصي کن و از غنچه ميخک غزل بر بوم خود انگيز...

 

چشم دل وا کن!

مادر گيتي به طفل تازه پاي خود همي نازد

دختر خورشيد با دستان باد آهنگ باران را مي آوازد

خدا بر تخت شاهنشاهيش هم رقص با من نور ميسازد!

و من در التهاب و آتش چشم تو ميسوزم

هنوز هم شعر ميريسم

هنوز هم عشق ميبافم...

هنوز از گفتن دلواپسيها با تو لبريزم!

براي دستهاي کوچکت هم پاي باران نيل ميسايم!

تا،

حياط کوچکم را از حضور آبيت رنگين بيارايم!...

 

 

توضيح : دو خط اول شعر از يکي از اشعار سهيل محمودي اقتباس شده است...باقي را خود مرتکب شده ايم!

 

 

2

 

دو مينيمال پست مدرن! (بازنويسي شده از روی چند فروند اس ام اس!) 

 

- به پايت تا انتها سوختم...رخوت کش هم آغوشي هايت شدم!...ناله هايت را با حُرم نفسهايم بلعيدم...همدم غروب پاييزيت شدم...بي رحمانه زير پاهايت لهم کردي!...باعث و باني همه ضعفهايت خوانديم...چه گويم که قسمت من هم اين بود که نخي سيگار آفريده شوم!!!

 

- عمري در اين حسرت ماندم که در آغوشم بگيريد...حذر کرديد...قلبم که صاف بود اگر تنم چنين نبود...(ناله هاي واپسين يک جوجه تيغي در لحظات آخر زندگي!)

 

 

منبر امروز!

 

- طوطيان شکر شکن و راويان اخبار حکايت کردند که دوست عزيز روزهاي بي حوصلگي ما را هوس سفر به سر اوفتاده و سر از شوشتر در آورده!...ياد باد آن روزگاران ياد باد!...قصه از همانجا شروع شد!...(حالا من اينو گفتم، باز بيا اصول دين از من بپرس!!! (چشمک!))...شعر بالا هم برای تو با گل و بوسه و احترام!...حسه ديگه!...وقتي مياد نميشه جلوشو گرفت که!!!...(باز هم چشمک!)

 

- ديروز پاي کامپيوترم چرت ميزدم که سر و کله پپر تو مسنجر پيدا شد و گفت (دقيقا با همين لهجه!): يا ايها الاَمير!...اِستَعِدني لأني اُريدُ اَن اَجري القِطعَه الموزيکيه بِالويولوني لَکَ، لأنَکَ تُقاضي هَل هي جَيده او لا جَيده...لأني ِلأجريها لِکَثيراتٍ مِن انسٍ غَداً!!!...(ترجمه : اي امير!...بشين اينجا ميخوام واست يه قطعه با ويولن بزنم ببين خوبه يا نه چون فردا بايد جلوي هوار تا آدم اونو اجرا کنم!!!)...آقا ما هم گفتيم اوکي!...بزن ببينيم چي کار ميکني...زدن از پپر همان و قطع و وصل شدن مسنجر ما هم همان...حالا پپر هم حس گرفته بود خفن و ما هم جرات نميکرديم بگيم بابا از ايني که تو ميزني نصفش رو هم من بدبخت نميشنوم!...البته الحق و والانصاف که کارش خيلي درسته...از ما نشنيده بگيرين ولي اين پپر يه روز ميره قاطي آدم بزرگا!!!...بچه ام ده دوازده ساله در سطح اول دنيا (تو مايه هاي جام باشگاههاي اروپا!) ويولن ميزنه و همين چهارسال پارسالها اومدن با سلام و صلوات بردنش وين...خوشبختانه همه دورو ورياي ما به غايت هنرمندند ...فتبارک الله احسن الخالقين!

 

- تقديم به دوست گنده و بي بو و بي خاصيت دويست و هشتاد پوندي دانشکده جناب آقاي گالوني (که تمام مدت دوسال فوق ليسانس را روی اعصاب همه يورتمه رفتند!)...دلق دوغ رو ديروز بهش سلام کردم، بروبر زل زد تو چشمام، يه تنوره کشيد و سرش رو مثل تانک انداخت پايين و رفت! :

 

از براي تو اينجا کم است!

قدر و منزلتت را در اين ديار ناديده ميگيرند...

به هند اگر بروي

تو را خواهند پرستيد!!!

 

به هرحال ما از طريق تريبون رسمی خودمون ابراز عشق، دوستي، محبت و در صورت لزوم اعلام نفرت و انزجار ميکنيم...(در ضمن انرژی هسته ای حق مسلم ماست!) 

 

- الان که دارم اينا رو مينويسم از فرط گشنگي دارم ميميرم!...ناهار شرکت خورش گربه سبزي مخصوص سرآشپزه که داره اثبات ميشه در انقراض نسل دايناسورها هم نقش داشته!...تو اين شرکت ما آبدارچي ها و آشپزها يه دستمال دارن که به همه جا ميمالنش!...ميگن اگه يه قاشق غذاي اينجا رو به طفل دو ساله بدي بخوره و شب اول رو تا صبح دووم بياره و ريق رحمت رو سر نکشه، تا آخر عمر در برابر همه بلايا واکسينه ميشه!...ما بريم که اين خندق بلا داره به قارو قور ميفته...والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته!

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/۱٠

 

يک شعر مستند!!!

 

 

 

شب يک روز پر از بي حوصلگي!

ميپرسي!...سين!...جيم!

 

" خواندمت پسرک!"

 

و صحنه :

اتاق،

صندلي چوبي،

ديوارهاي نم کشيده خاکستري...

و نور قرمز رنگ

که تاب ميخورد و خون به ديوار ميپاشد...

دست به کمر ايستاده اي

شلاق بدست، با لبخندي دلنشين

- چه بازجوي زيبايي!-

ميپرسي...

 

" چرا؟"

" دوست داشتم!"

 

" چرا؟"

"حسم گفت!"

 

"مرا چند بار ديده اي؟"

" در بيداري که هيچ!...در خواب تو بگو چند بار بي اجازه به خوابم آمده اي؟!!!"

 

"بچه شدی!"

"نيستم!...

فقط زبانم دراز است و دلم بزرگ!

شعر ميريسم و نور ميبافم!"

 

"تو؟!!!...بعيد بود!"

"الماس در بازار مسگران فروخته نميشود!!!"

 

"ميروي!"

"شايد!"

 

"چه ميکني؟!!"

"پيدايش ميکنم!"

 

"نقش من؟"

"هستي!...فيلمنامه را بخوان!"

 

" مرا بازي ميدهي؟!!"

" نه...خودم بازيگرم!...فيلمنامه را بخوان!"

 

"بخوانم؟!!"

"بخوان...اينجاست:

دو قدم مانده به گل!...در حياط کوچک پاييز، در زندان!"

 

"آخر قصه؟!!!"

"کلاغک پير را به خانه ميرسانم!"

 

"دستانت کوچک است!"

"زبانم دراز است و دلم بزرگ!"

 

پشت به پشت هم نشسته ايم...

چاي مينوشيم

من دلم ميکوبد

و چشمان تو هنوز ميفربد!

اي شيطان مهربانتر از خدا!...

 

کارگردان داد ميزند:

کات!

اما صحنه خاليست...

دو بازيگر فيلم در پشت صحنه نقش يک سيب را بر ديوار ميکشند!!!

 

_____________________________________________________________

 

- ديروز رفتم مراسم ختم مادر يکی از بچه های شرکت...در همين راستا :

 

در سبز سبز محراب

خدايی ديدم نشسته و آه ميکشد! 

گفت :

دلم از اين همه سالوس گرفته است امير!

نخی از پاکت سيگار درآور بکشيم!!!

 

روز گذشته در مراسم يادبود واقعه طبس که در سالن سيد الشهداء بنياد شهيد برگزار گرديد جواد شمقدري کارگردان فيلم سينمايي طوفان شن به ايراد سخنراني پرداخت. وي در اين مراسم که با استقبال عده کمي همراه بود ضمن گله مندي از صدا وسيما به علت پوشش ندادن اين واقعه عظيم! در پاسخ به "خانم رجايي فر" از دانشجويان پيرو خط امام و منتقد به عملکرد رئيس جمهوري در ماجراي مذاکره ، به دفاع ازاحمدي نژاد پرداخت و از ايشان خواست تا با صبوري و تامل درباب مسائل سخن بگويند.مشاور هنري رئيس جمهور با اشاره به اينکه رئيس جمهوري با طرح مذاکره با آمريکا بسياري از توطئه هاي داخلي را خنثي خواهد کرد افزود که اين مساله سبب خواهد شد تا چهره های نفاق عيان گشته و موجب تسويه نيروهاي خودي از آنها گردد ، چرا که در ميان نيروهاي خودي از سردار ، عالم تا حزب اللهي منافق وجود داشته و اين از علائم ظهور منجي است. وي سپس در اثبات گفته خويش به اين نکته اشاره کرد که شمشير حضرت قائم گردن بسياري از علما را خواهد زد! (يحتمل يکيش منم!)


جواد شمقدري در پاسخ به اين سوال که چرا در مقابل طرح مذاکره از سوي دولت خاتمي موضع گرفته شد اما احمدي نژاد از اين مساله مبرا گشت پاسخ داد: «زمان آقاي خاتمي اين امر لازم بود اما اينک مهم اين است که چه کسي مي گويد آن موقع خاتمي مي گفت و اکنون احمدي نژاد.»

مشاور هنري رئيس جمهور سپس به مساله ورود بانوان به استاديوم ها اشاره کرده و گفت: « آمار کارشناسي نشان مي دهد حداقل 5000 دختر در لباس مبدل پسرانه به استاديوم ها وارد مي شوند و پيداست که خود بالقوه ايجاد چه فساد هايي خواهد کرد.» (واقعا!!!) وي در ادامه با تائيد حرمت اختلاط زن و مرداز علما خواست تا ابتدا مشاور کارشناس! اختيار کنند و آنگاه نظر خويش را بروز دهند و گفت:« مرز اين اختلاط تا کجاست؟ آيا جز اين است که در اتوبوس ، خيابان و همين سالن زن و مرد مختلط نشسته اند؟» (يکی نيست بگه آخه احمق! تو اتوبوس که ملت از توپ و تانک و فشفشه و شير سماور حرف نميزنن که!)...وي سپس به اين نکته اشاره کرد که هرگز از امام خ. نشنيده است که حجاب را الزامي بداند و ايشان تنها حجاب را در ادارات اجباري دانسته درباره سطح شهرها سخني نگفته است. (حتما گفته: ولکن نباشيد بی حجاب در ادارات که مورد برای سطح شهر باشد!!!) در اين هنگام اعتراض پياپي دانشجويان بالا گرفت و تا آنجا ادامه يافت که جمعي به تمسخر دولت نهم را مبتکر دوم کشف حجاب!!! دانسته و شمقدري نيز سالن را ترک کرد.

 

- هی داد بيداد!...زمانه غريبی است برادر!...ميگن در راستای جمع آوری ماهواره ها ديروز ۱۵۰ تا رسيور تو تهران از مردم گرفتن...جريمه اش هم ۵ ميليون تومن به علاوه ضبط خود سيستمه...بابا به اين آق مهدي بگين زودتر بياد ببينيم حرف حسابش چيه خوب...شايد بشه باهاش گفتمان کرد!!!...در ضمن قراره بعد از افتتاح برج ميلاد يک سيستم بسيار گران قيمت توليد امواج راديويی پارازيت رو ماهواره ها اون بالا نصب کنند که تمام تهران رو پوشش ميده!...عاليه!...از اين به بعد صبح تا شب ميشينيم پای تلويزيون خودمون حسن جوهرچی با عمو پورنگ تماشا ميکنيم!!! 

 

- ولی خداييش استاديوم جای خانوما نيست...(جای اونا رو چشم ماست!!! ...چشمک!)...من اگه دختر داشتم عمرا نميذاشتم بره استاديوم...ما تو عمرمون يه بار شکر خورديم رفتيم...همون يه بار واسه هفتاد پشتمون بسه!!!...يه مشت عمله و اکله و کارگر و صافکار آخر هفته کاسه کوزه رو جمع ميکنن ميان از اول تا آخر خواهر و مادر همديگر و آباد ميکنن و ميرن...ما که پسريم و ديگه يه عاقله مرديم، والا کم آورديم...يه دوستی دارم به اسم مجيد که يه نموره تاخير فاز داره...وسط بازی استقلال و سايپا رفته نشسته قاطی استقلالی ها...از اونجا که آی کيوش به مرغ رفته نفهميده کجاس و جو گرفتتش شروع کرده به استقلالی ها بد و بيراه گفتن!!!...يکی از بچه ها ميگفت جايگاه ساکت شده بود و هزار جفت چشم شهوت آلود مجيد را ديد ميزدند...و مجيد بعد از آن قضيه از پای تلويزيون هم فوتبال تماشا نکرد و رفت و کار کرد و عاقبت به خير شد!!!

 

 

 

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/۸

 

رفتن يا نرفتن، مساله اينست!

 

 

 

دوست خوب "روزهاي بي حوصلگي"!

نميدانم

تا به حال به حياط من آمده اي يا نه...

برايت نوشتم از گل و بوسه و احترام

برايت خوانده ام داستان هزار و يک شب مستانگي را...

اما...

 

"به سراغ من اگر ميايي

نرم و آهسته نيا!

بگذار تا ترک بردارد

چيني نازک تنهايي من!"

 

که تو بر صحنه موسيقي و رنگ غوطه وري

و من در کشاکش جنگي خونين

ميان نَفس و نَفَس،

و در چکاچک شمشيرهاي سنت و مدرنيزم،

براي بقاي غزل هايم،

و لمس واژه "آرامش"

به گرمي دستانت

و روشناي چشمانت

 نياز مبرمي دارم...

 

مرا ببخش

که خود را به صليب کشيده ام

و بيش از اين نتوانسته ام به خلوتت پاي بگذارم

که اگر براي پاهاي کوچکم حکم جاده جاري شود

وجدان بي رحمم،

برايم مرگ با اشد مجازات صادر ميکند!...

 

"ما"،

شايد روزي ديگر!

شايد همين امروز!

چه کسي ميداند؟

 

_______________________________________________________________

 

افاضات:

 

- دو شب مهمان سه فروند معمار عزيز بوديم که به غايت حال فرموديم!!!...مجي اگه زن بگيره و شب سردش بشه پتو رو ميپيچونه دور خودش و احتمالا اون بيچاره رو با لگد از تخت پرت ميکنه پايين!...تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!

 

- از آدماي الکي احساساتي خودشيفته چندشم ميشه!...اين مدلي نباشين سر جدتون!...آقا رو جو گرفته ميخواد نسل هرچي مَرده از بيخ ببره!...بيچاره رفيق ما که رفيقاش اينجورين!!!

 

- يه بار دوست عزيز و نازنيني ازم پرسيد "آرامش" يعني چي؟...گفتم يعني صبح که از خواب پا شدي بتوني جلوي آينه به خودت لبخند بزني!...ديروز من آرامش نداشتم!...صبح جلوي آينه واسه خودم يه ربع شکلک در آوردم!...افاقه نکرد!...نتيجتا لب و لوچمون تا شب آويخته بود!

 

- زندگي نبرد خونين لذت بخشي است!...در اين صحنه نبرد مازوخيست باشيد لطفا!!! (از براي گفتن اين جمله ژولها انرژي مصرف شده، در درک آن غور بفرماييد!)

 

- يه بابايي خبطي کرد و گفت : "خوشگلا بايد برقصن!"...حالا هر جا بساط ملعبه و ترقص به پا بشه زشته بلند ميشه اول برقصه که بگه من خوشگلم!...يه ديوونه يه سنگ رو ميندازه تو چاه که صد عاقل رو به هم سري ببندي نتونن درش بيارن!...

 

- براي مجي!

 

پسر چشم آبي!

ميتوان مثل دو بچه آدم

رفت در رستوران

جوجه ای زد و صفایی بنمود!

ابدا لازم نيست

مثل دو کارگر افغاني!

دود و سيخ و گند و گه راه انداخت!!!

آنهم بر سر پشت بام خانه جمال

در جوار قفس کفترها!

(دوستت ميدارم با چشمک!)

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/٥

 

معبدي در وسط کوچه شب بيداري

 

 

 

۱

 

همگان خوابيده

و قطار شب يک برگ ز تقويم حيات بشري

- که چه بي سوت و صدا -

با صدای قلم کوچک من بر کاغذ

سوي فردا ميرفت

 

کنج آن معبد بي آتش و حور و هندو

منم و عکس تو در پنجه قابي از نور

استکاني در دست

سري از حس خداوند شدن

دل من کوبه زني عاشق و مست

 

مينويسم از تو

مينويسم از نور

ميکشم لاشه بي جان قلم بر کاغذ

تا برايت بنويسم از گل

از طراوت

از رنگ

از مستي، لذت ، شور...

 

خنده ات مزه اين جام شرابم بادا!

صوت آهنگينت،

زخمه ي ساز خرابم بادا!

تو به من ميگفتي

شنبه ها

روز بي حوصلگي است

و نميدانستي

شنبه شب اين من بي دين و خدا

تکيه بر عرش خدايي زده ام!!!

- حوصله سيري چند؟!! -

 

ميداني...

روزها ميگذرند

لحظه ها ميميرند

رنگها رنگ دگر ميگيرند...

روزي اما من را

با دلي سبز تر از خواب خدا خواهي ديد

که به لبهاي تو مستانه شبيخون بزنم

همه تن نور شوم،

در کنارت همه شب تا به سحر

هر نفس باده ميگون بزنم...

 

۲

 

تن دخترک لبريز خواهش بود...سرش را بر سينه مرد تکيه داده بود و عطر گردنش را با تمام وجود ميمکيد!...گاه گاهي بهم خيره ميشدند و مثل در بيابان مانده تشنه لبي که به آخرين قطره آب قمقمه اش با ولع مک ميزند، يکديگر را ميبوسيدند...نور لطيف قرمز رنگ، اتاقشان را پر کرده بود و صداي موسيقي ملايم با ريتم کندش آتش نفس را در هر دو نفرشان به اوج رسانده بود...لرزشي خفيف تمام تنش را فرا گرفت ... ناله اي کوتاه زد و خلسه اي دل انگيز  وجودش را مالامال لذت کرد که صدايي بي تفاوت با تحکم در اتاق پيچيد : 

کات!...خوب بود!...عوامل حاضر شن صحنه بعد رو ميگيريم!!!

و کارگردان هيچ وقت نفهميد که دخترک در آن صحنه اصلا بازي نکرد!!!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

برای شعر تازه، افاضه بی افاضه!...افاضيدنم نميآد!...امروز نشستم تو شرکت حرص خوردم و شعر گفتم و داستان نوشتم!!!...حاصلش شده پست اين دفعه...نگران نباشيد...به قول سنجد : برميگردم!...حتما!

 

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/۳

 

فارغ از خود شدم و بانگ "منم حق!" بزدم...

 

 

 

آی بندگان صالح خدا!

با شمشيرهاي آخته تان فرود آييد!

و رشته رشته ام كنيد...

تكه تكه ام كنيد!

پيمانه هاي آهنينتان را پر كنيد از شيرابه سياهرگهايم،

و بنوشيد به عظمت كلمه عصيان!

 

من امشب سر از گور برآورده ام

از زير تلنبار خاکهای تحجر به پا خواسته ام!

كفن دريده ام

افسار گسيخته ام

كه با نعش پاره پاره ام

كه تنها عورتش سالم است،

به زير بكشم خدايتان را!

ديگر در هيچ بندي نخواهم زيست...

ديگر بر هيچ سر بريده اي نخواهم گريست!

و نخواهم ايستاد به اقامه اي دروغين!

سنگسارم کنيد!

آتشم بزنيد!...

بر دارم کنيد!

اين منم،

فرزند خلف منصور!

که مستانه فرياد ميکشم :

 

انا الحق!!!

 

 

 

گويند زماني که منصور را دار زدند مردم بر جنازه او سنگ بسيار ميزدند. شبلي  نيز به خاطر دور نماندن از قافله مردم تکه گلي کوچک به منصور زد. از جنازه منصور آهي برخاست بلند . گفتند : اين چه سر است؟ از اين همه سنگ هيچ نگفتي . از گلي اندک آه کردنت چيست ؟ گفت : آنها که نمي دانند معذورند . از شبلي عجبم آمد که ميداند من کيستم . نمي بايد مي انداخت و انداخت .

رابعه از آنجا عبور ميکرد... چون يار ديرين خود بر سر دار ديد سخت گريست و گفت : محکمتر زنيد اين حلاج رعنا را که ديگر اسرار عرش ما فاش نکند.

وآخرين سخن حسين بن منصور اين بود : آنانکه از مومنان بودند و بر گفتار من ايمان آوردند رستگار ميشوند.  پس به خاطر اين سخن زبان او ببريدند و هنگام نماز شام سر از تن او جدا کردند... در هنگام سر بريدن تبسمي کرد و جان بداد.

 

طرح يک ادعا : هيچ مسلمانی نميداند آنکه ميپرستد کيست!...بزرگترين گاف اديان الهی اينست که اصلا در مورد الله شان تعريفی ندارند!!!...دين صرفا انتقال سينه به سينه عقايدی است که حداقل به جرات ميتوان گفت بر سر پذيرش آن هيچ تفکری نبوده است!...وقتی دينتان وابسته به اين است که کجا به دنيا بياييد و در چه محيطی رشد کنيد حرام کردن يک ژول انرژی اضافه از ترس جهنم يا رويای بهشت تنها آسيبی است که به طبيعت ميرسد!!!...برويد هستی را کاوش کنيد، وجدانتان را سر لوحه مسيرتان قرار دهيد، قانون را اطاعت کنيد، حدود آزاديتان را تعريف کرده و به حريم ديگران وارد نشويد، اخلاق را به جای آوريد تا رستگار شويد!...زندگی بسيار زيباتر از پرچمهای ‌مشکی و بيرقهای آهنين است!...منتظر هم نباشيد که کسی نجاتتان دهد!... 

 

امضاء : منصور ثاني! 

 

امير
 
۱۳۸٥/٢/۱

 

Goddess of Fire and Wine!

 

 

 

1

 

خورشيد در حجره نور بود

و ما در پاي فواره جاويد اساطير زمان!...

که عقربه هاي يک ساعت شديم!!!

زمان از آنجا متولد شد

تيک تاک!...

تيک تاک!...

تيک تاک!...

تيک تاک!...

تيک تاک!...

من ميخنديدم...

تو ميخنديدي...

من،

تو،

فاصله،

ترديد،

رفتن...نرفتن،...

رفتن...نرفتن،...

رفتن...نرفتن،...

رفتن...نرفتن،...

مهم نيست!

که دستانم کوچک است...

هنوز،

چشمان تو  زيباست!

 

2

پيرمرد دستفروش خسته از کار روزانه و کشاندن گاري فرسوده اش به سوي خانه اش ميرفت که صدايي او را به طرف خود خواند...زن بشقاب غذا را به او داد...پيرمرد فکر کرد چه خوب!...امروز کنار بچه هايش خوشبخت خواهند بود...اندکي جلوتر پسرک عليلي لاي خاکروبه ها دنبال تکه ناني ميگشت...پيرمرد ظرف غذا را به پسرک داد...حالا فکر ميکرد که خوشبختي لزوما طعم و بو ندارد!!!

 

3

هادی ميرميران ، معمار بزرگ ايرانی ،فوت کرد...از معدود چهره هاي جهاني صنعت ساختمان اين مملکت...مرد ايده هاي بکر (و البته اجرايي!)...به احترامش کلاه از سر برميداريم و دقيقه اي سکوت ميکنيم و اينبار دست از گفته های پريشان ميشوييم...

 

 

يک خواهش دوستانه : دوستان!... لطفا اگر در مورد خود نوشته های من نظری داريد اونو بنويسيد وگرنه عنوان کردن يکسری مطالب بی معنی و گاها توهين آميز دردی رو از من و شما دوا نميکنه...راستش پرشين بلاگ امکانی رو در اختيار بلاگرها قرار داده که ميتونن بعد از تاييد نظرات اونا رو به نمايش عموم بذارن...از اونجايی که به دموکراسی اعتقاد کامل دارم تصميم نداشتم ازش استفاده کنم ولی مثل اينکه چاره ای نيست!...

امير
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
پست الكترونيك

امير

پرشين‌بلاگ


آرشيو مطالب قبلي
تير 85
خرداد 85
ارديبهشت 85
فروردين 85
اسفند 84
بهمن 84
دي 84
آذر 84
آبان 84
مهر 84
شهريور 84
مرداد 84

لينکهای مفيد

آوای آزاد
قفسه
داستانهاي صوتي
کتابهاي رايگان فارسي
روزنامه شريف
خانه هنرمندان
پرزيدنت خاتمي عزيز
خوابگرد
حسين نوش آذر
گيله مرد
علي
گران ناز
پريسا
نسيم
فرزندت را به قصاب تقديم کن
مريم
بهار
ققنوس
رها ناصري
شهرزاد سپانلو
مينا خانلرزاده
گلاره
داستانِ داستان